موبایل سامسونگ

خرید بک لینک
دگربار این دلم خوابی بدیدستکه خون دل همه مفرش گرفتست چو سایه کل فنا گردم ازیرا جهان خورشید لشکرکش گرفتست دلم هر شب به دزدی و خیانت ز لعل بار سلطان وش گرفتست کجا پنهان شود دزدی دزدی که مال خصم زیر کش گرفتست بسی جان که همی پرد ز قالب ولی پایش حریف کش گرفتست ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفتست 341 بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادی ست که روز خوش هم از اول پدیدست چو یار ما در این عالم کی باشد چنین عیدی به صد دوران کی دیدست زمین و آسمان ها پرشکر شد به هر سویی شکرها بردمیدست رسید آن بانگ موج گوهرافشان جهان پرموج و دریا ناپدیدست محمد باز از معراج آمد ز چارم چرخ عیسی دررسیدست هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست میی کز جام جان نبود پلیدست زهی مجلس که ساقی بخت باشد حریفانش جنید و بایزیدست خماری داشتم من در ارادت ندانستم که حق ما را مریدست کنون من خفتم و پاها کشیدم چو دانستم که بختم می کشیدست 342 مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست ز کار و کسب ماندم کسبم اینست رخا زر زن تو را دینار اینست نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل چه چاره فعل آن دیدار اینست گل صدبرگ دید آن روی خوبش به بلبل گفت گل گلزار اینست چو خوبان سایه های طیر غیبند به سوی غیب آ طیار این ست مکرر بنگر آن سو چشم می مال که جان را مدرسه و تکرار اینست چو لب بگشاد جان ها جمله گفتند شفای جان هر بیمار اینست چو یک ساغر ز دست عشق خوردند یقینشان شد که خود خمار اینست گرو کردی به می دستار و جبه سزای جبه و دستار اینست خبر آمد که یوسف شد به بازار هلا کو یوسف ار بازار اینست فسونی خواند و پنهان کرد خود را کمینه لعب آن طرار اینست ز ملک و مال عالم چاره دارم مرا دین و دل و ناچار اینست میان گر پیش غیر عشق بندم مسیحی باشم و زنار اینست به گرد حوض گشتم درفتادم جزای آن چنان کردار اینست دلا چون درفتادی در چنین حوض تو را غسل قیامت وار اینست رخ شه جسته ای شهمات اینست چو دزدی کردی ای دل دار اینست مشین با خود نشین با هر که خواهی ز نفس خود ببر اغیار اینست خمش کن خواجه لاغ پار کم گو دلم پاره ست و لاغ پار اینست خمش باش و در این حیرت فرورو بهل اسرار را کاسرار اینست 343 ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بی روشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست
موبایل سامسونگ...

ما را در سایت موبایل سامسونگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: amirsam بازدید: 237 تاريخ: شنبه 4 خرداد 1392 ساعت: 0:52

این جا شکریست بی نهایت این جا سر وقت پایداریست خاموش کن ای دل و مپندار کو را حدیست یا کناریست 370 آمد رمضان و عید با ماست قفل آمد و آن کلید با ماست بربست دهان و دیده بگشاد وان نور که دیده دید با ماست آمد رمضان به خدمت دل وان کش که دل آفرید با ماست در روزه اگر پدید شد رنج گنج دل ناپدید با ماست کردیم ز روزه جان و دل پاک هر چند تن پلید با ماست روزه به زبان حال گوید کم شو که همه مرید با ماست چون هست صلاح دین در این جمع منصور و ابایزید با ماست 371 گر جام سپهر زهرپیماست آن در لب عاشقان چو حلواست زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست مگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاستاست پروانه که گرد دود گردد دودآلودست و خام و رسواست از خانه و مان به یاد ناید آن را که چنین سفر مهیاست از شهر مگو که در بیابان موسیست رفیق من و سلواست صحبت چه کنی که در سقیمی هر لحظه طبیب تو مسیحاست دلتنگ خوشم که در فراخی هر مسخره را رهست و گنجاست چون خانه دل ز غم شود تنگ در وی شه دلنواز تنهاست دل تنگ بود جز او نگنجد تنگی دلم امان و غوغاست دندان عدو ز ترس کندست پس روترشی رهایی ماست خاموش که بحر اگر ترش روست هم معدن گوهرست و دریاست 372 من سر نخورم که سر گران ست پاچه نخورم که استخوان ست بریان نخورم که هم زیان ست من نور خورم که قوت جان ست من سر نخوهم که باکلاهند من زر نخوهم که بازخواهند من خر نخوهم که بند کاهند من کبک خورم که صید شاهند بالا نپرم نه لک لکم من کس را نگزم که نی سگم من لنگی نکنم نه بدتکم من که عاشق روی ایبکم من ترشی نکنم نه سرکه ام من پرنم نشوم نه برکه ام من سرکش نشوم نه عکه ام من قانع بزیم که مکه ام من دستار مرا گرو نهادی یک کوزه مثلثم ندادی انصاف بده عوان نژادی ما را کم نیست هیچ شادی سالار دهی و خواجه ده آن باده که گفته ای به من ده ور دفع دهی تو و برون جه در کس زنان خویشتن نه من عشق خورم که خوشگوارست ذوق دهنست و نشو جان ست خوردم ز ثرید و پاچه یک چند از پاچه سر مرا زیانست زین پس سر پاچه نیست ما را ما را و کسی که اهل خوانست
موبایل سامسونگ...

ما را در سایت موبایل سامسونگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: amirsam بازدید: 288 تاريخ: جمعه 3 خرداد 1392 ساعت: 23:24

صفحه بندی